گلهای ایرانی
گروه بسیج موعود
قالب وبلاگ

 

در یک خط خودت رو توصیف کن...متفکر

 

.

[ ۱۳٩٢/٦/۱۸ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ مدیر وبلاگ ] [ نظرات () ]

سلام

 

یه سوال اساسی

چرا بعضیا اینروزا هراتفاق خوبی که میفته به پای دولت جدید میذارن؟

البته ما منکرش نیستیم انشاالله که در این دوره اتفاقای خوبی بیفته

ولی دولت هنوز عوض نشده و رئیس جمهور هم همون آقای احمدی نژاد هستند

یه بنده خدایی می گفت « هواشناسی اعلام کرده تابستان امسال هوابهتر از پارساله

روحانی مچکریم!!!! »

امان از تحلیل های بعضیا...!!!

[ ۱۳٩٢/٤/۸ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مدیر وبلاگ ] [ نظرات () ]

سلام بر شما

چند روز پیش تشییع جنازه ی عسل بدیعی از بازیگران سینما و تبویزیون بود

برای ایشان طلب مغفرت و امرزش می خواهیم

امایک چیزی دلم را خیلی سوزاند

امروز یک شعری دیدم که درباره ی مرحومه عسل بدیعی توسط مریم حیدرزاده سروده شده متن این شعر ازاین قرار است:

بخواب آروم عسل بانو

که بی تو ساکته اینج

ولی راحت شدی انگار

از این بی رحمی دنیا

بخواب آروم و بی غصه

کی این دردو یادش میره؟

سکانس آخرت این نیست

کسی جاتو نمی گیره

لالالالا بخواب اما

روزای بی عسل سخته

با پرواز پر از دردت

بهار از یادمون رفته

تو با پروانه ای در مه

تو با دستای آلوده

عسل بودی عسل موندی

واسه رفتن ولی زوده

 شاید با نوشتن این مطلب فکر کنید من به این شعر انتقاد دارم

خیر مرگ کسی که خیلی ها طرفدارش بودند برای طرفدارانش حیلی سخته

و سرودن این شعر طبیعی هست

گلایه ی من از مردمی هست که فقط اسم شیعه را یدک می کشند

در این شعر اشاره شده که با رفتن عسل بهار از یادمون رفته

در تشییع جنازه هم شاهد عده ی زیادی بودیم که لباس مشکی به تن کرده و گریه می کنند

 واین مطلب هم طبیعی است داغ تازه در گذشته سخته مخصوصا اینکه برای مردم محبوب باشه

اما از این مردم یک سوالی دارم آیا با تداخل فاطمیه در بهار امسال و عید نوروز بهار را از یاد بردید؟

یا لباس مشکی به تن کردید و در عزاداری شرکت کردید؟

یااینکه مثل سال های گذشه به شادی پرداختید؟در ایام فاطمیه برنامه های مداومی پخش می شد

 که بازیگران را دعوت کرده بودند و می گفتن و می خندیدن بدون توجه به فاطمیه

بمیرم برای حضرت فاطمه از این غریبی

میخوام بگم با مرگ یک بازیگر همونایی که تو فاطمیه می خندیدن و عین خیالشون هم نبود 

 عزادار شده بودند اما شهادت بانوی دوعالم مانند سالهای پیش تبریک و خندیدن و شادی کردن

چرا باید انقدر بی تفاوت باشیم؟

 

[ ۱۳٩٢/۱/٢۱ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مدیر وبلاگ ] [ نظرات () ]

یا صاحب الزمان ...

 

 

هرچه میخواهی به آقا بگو

درد دل هایت را ...

و ناگفته هایت

از غم دوری

در این پست دلنوشته هایت را به امام عصر عج الله تعالی فرجه بنویس

یامهدی عج الله تعالی فرجه الشریف

 

[ ۱۳٩۱/۱٢/٩ ] [ ۳:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مدیر وبلاگ ] [ نظرات () ]

باعرض سلام و تبریک به مناسبت میلاد امام هشتم

حضرت علی بن موسی الرضا علیه اسلام

.....

التماس دعا

یاعلی موسی الرضا

 

[ ۱۳٩۱/٧/٦ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مدیر وبلاگ ] [ نظرات () ]

روزه داران به رهش جان و دل ایثار کنید *** امشب از جام تولای وی افطار کنید

تصاویر ویژه ولادت امام حسن مجتبی ع سال 90

 

 پانزده روز ریاضت را در این ماه طاعت، یک نفس دویده‏ایم تا در بشارت ولادت او، مژده عشق بشنویم

 و مژدگانی مهر بگیریم. او که از اشراق مهربانی‏ها طلوع کرده و در بستر بخشندگی، دامن گسترده

 است. او که در اولین تصویر زمینی‏اش، تبسمی شیرین به آینه نگاه پدر و مادر هدیه داده است.

 او که اولین نواده نبوت است و نخستین زاده امامت. از نسل نور است و زاده خورشید، از تبار هدایت

است و قافله‏سالار مهر و امید. ماه دل‏آرای نیمه رمضان را، پانزده روز است به انتظار نشسته‏ایم و به

کرامت و مهربانی‏اش محتاجیم! چقدر این دستان زخم‏خورده، به دستگیری کریم اهل‏بیت محتاج است

¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤

...

 دلخواسته هایتان را آرزو کنید ؛‌میلاد کریم اهل بیت فرا رسیده است

 

التماس دعا

 

یاعلی

[ ۱۳٩۱/٥/۱٤ ] [ ٩:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مدیر وبلاگ ] [ نظرات () ]

سلام برشما

 

میخواهم از نماز بنویسم از عبادت خدا

خیلی وقت ها شده که بدون توجه به اینکه اصلا داریم چی کار می کنیم و بدون فکر کردن به معنا و

مفهوم  نماز فقط برحسب وظیفه خوانده ایم

آیا شده به این فکر کنیم که نماز یعنی صحبت با بهترین بزرگترین داناترین و ...

من خودم رو میگم بارها شده که برای تماس و حرف زدن باشخصی به این در و آن در زدم تا شماره اش را

از کسی بگیرم و به او  زنگ بزنم اما آیا شده برای اینکه با خدا حرف بزنیم تلاش کنیم؟نگران باشیم؟

تاحالا شده برای صحبت کردن با خدا بی قرار باشیم؟آیا دلتنگ شدیم؟

بیشتر وقت ها فقط برای رفع مشکلات و نیازهایمان با خدا رازونیاز کردیم اما آیا شده برای خودِ خدا برای

عشق بازی باخدا برای اینکه خدا رو لایق پرستش می دونیم بریم وضو بگیریم سرسجاده  اشک بریزیم و

باخدا حرف بزنیم؟چندبار این اتفاق پیش آمده؟

خدایا شرمنده ام از این غفلتم معذرت میخوام خدایا منو ببخش

به قول یه بنده خدایی وقتی شرمنده ی خدا می شیم از این همه گناه و غفلت به خدا می گیم خدایا

شرمنده ام شرمنده ام شرمنده ام و در این وقت هست که بعداز این رازونیازها ازطرف خدا ندا میاد

بخشنده ام بخشنده ام بخشنده ام

خدایا رحمت و کرامتت رو شکر واقعا به همین بخشش خدا امید داریم وگرنه نابود می شدیم

التماس دعا

یاعلی

 

[ ۱۳٩۱/٥/۳ ] [ ٥:۱٦ ‎ق.ظ ] [ مدیر وبلاگ ] [ نظرات () ]

پس از مجروحیت در مرحله ی تکمیلی عملیات کربلای پنج،در سوم اسفند1365،برای ادامه ی درمان و جراحی دست از ناحیه مچ،دربیمارستان شریعتی اصفهان بستری شدم و در نوبت عمل قرار گرفتم.روز تاسوعا بود.دکتر بخش و پرستار بالای سرم آمدند.ضمن بررسی پرونده و پرس و جو از وضعیتم مشکلی را نیز مطرح نموده و تقاضای هم فکری و کمک کردند.دکتر گفت:«رزمنده ای در بخش هست که باید یک دست و یک پایش را برای جلوگیری از سرایت عفونت به قسمت های بالاتر قطع کنیم و درنگ بیش از این جایز نیست.دکتر ها امروز پس از مشاوره به نتیجه ی قعی رسیدند ولی چون این رزمنده کم تر از هجده سال دارد حتما باید والدینش- اول پدر و در صورت نبودن او مادرش- رضایت دهند.اما هر چه از او میخواهیم که آدرسی یا تلفنی به ما بدهد خود داری کرده و می گوید:«من راضیم».از آن جا که شما هم رزمنده هستید می خواستم اگر امکان دارد از او سوال کنید آدرس یا تلفن را به شما بدهد و این مشکل هر چه زودتر حل شود.

قبول کردم  و وارد اتاق شدم.سلام کردم و چون مرا با لباس مجروحیت دید فهمید که یکی از مجروحان جنگ هستم.به گرمی جواب داد و تحویلم گرفت.گفتم:«علی هستم شما اسمتان چیست؟»

با لحن مردانه ای گفت:عباس.

از لهجه اش معلوم بود که بچه های تهران است.پرسیدم :«کجا زخمی شدی؟»

گفت:« خدارا شکر کربلا،البته از نوع پنجش.»

گفتم:« من هم بیست روز پیش در همان منطقه زخمی شدم.» راستی!شما کدام لشکر بودی؟

گفت:« خداراشکر سیدالشهدا(ع)»(منظورش لشکر 10سیدالشهدا (ع) بود)

پرسیدم:« مرد،چندسالته؟»

گفت:« مردها شهید شدند،اما اگر مارا می گویی،باخرده ریزه هایش هفده سال و خوره ای.»

گفتم:« چند روز است که مجروح شدی؟»

گفت:« هفت روز،دقیقا دوم محرم بود»

گفتم:« پس چرا مرخص نشدی؟»

گفت:« مثل اینکه اصفهانی های مهمان نواز،خیلی دوستمان داشتند و میخواهند چند روز نگهمان دارند.»

گفتم:« عجب،یعنی هنوز عمل داری؟»

گفت:« چیزی نیست دنیا محل گذره.»

گفتم:« راستی همراهت کیست؟،پدر،مادر،خواهر و برادر کجا هستند؟انشاالله که در قید حیات اند؟»

گفت:« خداراشکر بله.دیدم مسئله مهمی نیست که مزاحمشان شوم.»

گفتم:« یعنی عمل مسئله مهمی نیست؟!»

گفت:« نه،مثل اینکه می خواهند قسمت هایی که گاهی معصیت کرده اما در امتحان قبول شده را کم کنند.»

با تعجب از این خونسردی گفتم:«یعنی می خواهند قطع کنند؟ کجارا؟»

  

گفت:« دستی که عبادتی ندارد و پایی که فقط این آخری ها با نور تماس داشته.»

گفتم:« یعنی هم دست و هم پا؟»

گفت:« بله.»

گفتم:« راستی تو جبهه رسته ات چی بود؟»

گفت:« آرپی جی زن بودم،اما یک خمپاره ی بی صدا ترتیبم را داد.

منظورش خمپاره ی 60 بود.گفتم:«ناراحت نیستی که می خواهند هم دست و هم پایت را قطع کنن؟»

گفت:« تو اگر لیاقت چیزی را پیدا کنی ناراحت می شوی؟»

گفتم:« نه، ولی... »

گفت:« ببین،مردای واقعی مثل آقام البوالفضل (ع) وقتی در راه خدا زخمی می شدند چه می کردند؟آن ها کجا و ما کجا؟البته امروز دارند لطفشان را تمام می کنند.»

گفتم:« چه طور؟»

گفت:« یه عباس گناهکار را دوم محرم راهش دادند اما لایق نبود، بازم چشمانشان را بستند تا روز تاسوعا،دوتا قربانی کوچک را می خواهند ازش قبول کنند که شباهت کوچکی با صاحب اسمش پیدا کند.یه عده دنیایی فکر می کنند و سنگ می اندازند.آخر یکی نیست بگوید آقایان کجای دنیا رسم بوده که برای قبولی قربانی بگویند برو بابا،مامانت را بیاور.

گفتم :« خوب آن ها هم یک مقرراتی دارند که باید رعایت شود.»

گفت:« ببین،وقتی مادرم گفت عباس کی می شود به صاحب اسمت اقتدا کنی، من را پیش ام البنین سربلند کنی تا خانم ببیند که کنیزش هم لیاقت دارد.عباس! این را می گویم تا بدانی به خدا هر وقت شیرت دادم، به عشق آقام البوالفضل(ع) دادم.پدرم می گفت خانم این قدر جوش نزن.عباس همین که بتواند می رود جبهه.اون هنوز مرد نشده ، وقتی مرد شد میدانم که یک لحظه هم درنگ نمی کند.من می خندیدم، می گفتم باباعلی!خواهیم دید.اما باباعلی قبل از پرکشیدنش در آخرین باری که به جبهه می رفت،بغلم گرفت و خداحافظی کرد و گفت:عباس دوست دارم پیش مولایم رو سفیدم کنی.»

دیگر بریدم.از اتاق آمدم بیرون.دکتر و پرستار پشت در اتاق گفتند :«چی شد؟آدرس و تلفنش را گرفتی؟»

گفتم:«آره،چه آدرسی،او خیلی از من و شما بزرگ تر است.آدرس خدارا داد.دکتر!از این آقا آدرسی در نمی آید.او آن قدر مرد است که من وشما باید پیشش زانو بزنیم و رضایت خدا را کسب کنیم.»

و این شرمندگی سوم،برایم به فرو رفتن به زمین،بیش تر شباهت داشت

[ ۱۳٩۱/٥/۱ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ مدیر وبلاگ ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

صفحات اختصاصی
امکانات وب
href="http://tashohada.blogfa.com">تاشهدا باشهدا



mouse code

كد ماوس

mouse code

كد ماوس