لبخند های خاکی

روابط ما با عراقی ها رو به تیرگی می رفت و آن ها هنوز موضوع نماز جماعت را مسکوت گذاشته بودند.بعد ها فهمیدیم ما را آزاد گذاشته بودند تا ببینند چه کار می کنیم.یک روز یکیشان گفت:شما جشن گرفته و خواهید رقصید،آواز خواهید خواند.گفتم:ما نه می خوانیم نه می رقصیم.ستوان عراقی اصرار کرد و با لحنی که گویا قصد خواباندن فتنه ای را داشته باشد،گفت:احسنت!مرحبا؟و ما داوطلبانه شروع کردیم به خواندن یه دونه انار،دو دونه انار،صابون انار!یه جعبه انار،دو جعبه انار،صابون انار!یه فرغون انار،دو فرغون انار،صابون انار!یه وانت انار،دو وانت انار،صابون انار!موج خنده در درون بچه ها پیچ و تاب می خورد و راهی به بیرون نمی جست.اجرای ما خیلی جدی بود.یه قطار انار،دو قطار انار،صابون انار!یه دنیا انار،دو دنیا انار،صابون انار!...سر انجام حوصله ی ستوان عراقی سر رفت و گفت:چرا آواز شما اینقدر تکراری است؟!جواب دادیم:اتفاقا تمام شد و حالا آواز دیگری می خوانیم.بلافاصله شروع کردیم یک مذاکره،دو مذاکره،سه مذاکره،چهار مذاکره.و متعاقب آن آواز شنیدنی دوم:بلوار کرج،بلوار کرج،بلوار کرج.مامور عراقی سرش را تکان داد و گفت:((بد می خوانید!)) و رفت.

برگرفته از کتاب طنز دراسات

/ 1 نظر / 7 بازدید
واله

جالب بود[قهقهه]